یخ بسته ام
دراین زمستان سرد
با شب های بی ترحم اش.
به نقطه انجماد روحم رسیده ام
دریخ بندان این جماعت
که معجون شهوت وحسرت واسارتند.
جماعتی که با حرف پس می زنند و
باچشم،
پیش می کشند.
جماعتی که به گرمی سلام شان دادم
وبه سردی
وداعم گفتند.
حالا،
تنها مانده ام دریخ بندان این فصل،
یخ بندان این جماعت
...