بانوئی ازجنوب
صمیمی ودل نشین است
کلام تو ای بانوی اهل جنوب!
وچه خاموش واژه های مرا
می خواندی وسخنی برزبان نمی راندی.
پرسیدی ازلیلا
که پاسخ این است که بی لیلا
دیگرشعری نخواهد بود
او هست که من هستم
لیلای من جاودانه است
آن که سخن ازاو گفتم ای عجب
که هم نام توست
که دغدغه ام تنهائی اش بود
اما مرا فروخت به افکاربی چراغ
به افکاربی دلیل
وشعرتو
بسیارزیباترازسروده های من و
هزاران هزارهم چون من است
بی دروغ،بی دریغ
اما
غربت واژه های مرادلیل
غربت خودمن است دراین دیار
که واژه های مهربانی
با تقاضای هم بستری
یکی دیده می شوند
غربت واژه های من
غربت تلخ من است درمیان کسانی
که به نامهربانی خویش مفتخرند
وازپای درآوردن مرا
پیروزی خویش برابلیس
فرض می کنند
بانوی جنوب!
بازهم بیا به دیدارواژه های من
هرچند خاموش
هرچند درسکوت