غزل خسته
ای به سرودن زتوشبهای من
طی شده درخلوت تنهای من
ای که گشودی به حضورخوشت
بند اسارت شبی ازپای من
دل به تو بسته شد ازآن شام تار
مهرتو شد دردل من ماندگار
لطف نمودی تو به من بی شمار
آمدی این گونه به دنیای من
شعرسرودم ونوشتم تورا
قصه وگفتم به توهرماجرا
هیچ دراین کارندیدم خطا
چون که تورا بود سخن های من
دفتر ودفتر زپی هم رسید
کهنه اگر شد به تودادم جدید
خواندی وگفتی که نمایم مزید
پس به توشد هدیه غزلهای من
آه چه شبها که سحر شدمرا
تا بسرایم،بنویسم تورا
شوق توبرخواندن آن واژه ها
بودهمه لذت دنیای من
بی خبرم من که چه شد ناگهان
آن همه مهر تو کجا شد نهان
هیچ ندیدم زتونقشی عیان
گشت فزون غصه وغمهای من
آن همه مهربانی ولطف وصفا
هم دلی وهم سخنی ووفا
رفت به یک باره ندانم کجا
گشت نهان ماه هویدای من
یافتم آخرکه چرا شد چنین
دور زمن از چه شدی نازنین
فکرخطا بود ونبود غیرازاین
رفتی وماندم من تنهای من
هرچه زحسم به تودادم خبر
هیچ نداشت حاصل وسودوثمر
شرح وبیانم همه شد بی اثر
گوش ندادی به سخن های من
رفت همه شعروسرودم به باد
زآن همه هرگز ننمودی تویاد
گشت تهی قلب تواز اعتماد
بر من و براین دل رسوای من
حال ببین این غزل خسته را
قافیه با غصه وغم بسته را
واژۀ امید ازآن رسته را
نیست به جا شورغزلهای من
حاصل من این شده است ازسرود
حق من اینها به گمانم نبود
آه که ازیاد توبردی چه زود
آن همه بیداری شبهای من
باش توآسوده ولیکن دگر
عمرسخن گفتنم آمد به سر
هیچ نیابی تو ازاین پس اثر
ازمن وازشعر وغزلهای من
یارتوراباد خدای جهان
باشدت اوحافظ و روزی رسان
بخت سپیدت به توسازد عیان
برتو چنین است دعاهای من.
21/6/1388