ازمهربان آباد سبزتا کویرخشک نامهربانی:
توضیح:
دوسال پیش ازاین،برای سال روز میلاد کسی یک مــــــــــجموعه
داستان کوتاه نوشتم به نام«روایات میلاد»که شامل چهــــــارداستان
کوتاه بود که درهرکـــــدام ازآن ها میلاد اورا ازجنبه ای نگاه کرده
بودم.درچهارمین داستان ازآن مجموعه،ماجــــرا درروستائی به نام
مهربان آباد می گذردوشخصیتی خلق کـــــــــردم به نام شاه مرادکه
چوپان روستا بودونی می نـــواخت ودوبیتی های دشتی زیبائی را
می خواند.او عاشق یکی ازدخترهای ده بود.من به عنوان نویسندۀ
داستان ،یک جا وارد داستان شدم وخــــودم رابه او معرفی کردم و
به اوگفتم که دارد درداستان من نقش بازی می کند واورا خبــردادم
ازوقوع یک واقعه.
آن که من برایش آن مجموعه را نوشتم بعدها بـــــه من ثابت کردکه
کلامی ازآن مجموعه وسایرسروده ها ونوشته های مرادرک نکرده
است.شاه مراد ومهربان آبادی که من خلق کرده بودم برای او،کاملا
ازیادش رفت وآن شد که امروزهست.یعنی بیگانــــه ترین آدم دراین
جهان با من.
آن چه درپی می آید.گفت وگــــــــــوی من است با شاه مرادی که از
مهربان آباد رفته است.چرا کــــــــــــــــــه حضورش دیگرضرورتی
نداشته است.من اورا یافتم وبــــــــــــــــــــــــــــــــــا هم سخن گفتیم.
آن چه می خوانید حاصل این گفت وگوست◙
میدان کوچک مهربان آباد
جائی ست که ایستاده ام
وبا حیرت نگاه می کنم
به ویران آبادی که درپیش رویم
نمایان است.
ازخودم می پرسم
- آیا این همان جاست که من آفریدم؟
نه،
بی شک هیچ شباهتی نیست
میان امروز
ودیروزآن.
آن جا که من آفریدم
سبزبود وسرشاراززندگی.
وپرازروستائیان ساده دل وصمیمی.
امروزاما خالی ازهرگونه نشان زندگی ست.
پس،
شاه مراد رااین جا نخواهم یافت.
اما اگراین جا نیست
کجاست؟
باید ازپی او کدام راه راطی کنم؟
اصلا که می داند
که زنده است هنوزیا نه.
اما اگرزنده نبود
من احساس می کردم.
هست اما نمی دانم کجا.
راه می افتم واز آن روستای
روزگاری سبز
دورمی شوم.
همان مسیری را می روم
که شاه مراد
هرروزآن را طی می کرد
انگارصدای نی او
تا انتهای جهان درمیان کوه پایه های
آن جا پیچیده است
وهمین طور دوبیتی های دشتی اش.
راه می روم وصدای اورا درگوش خیال خویش
می شنوم.
نمی دونُم چه کارُم بید به دنیا چرا گشتُم اسیـــــــــــــر دست غم ها
میون مردمــــــــون بی محبت چه کارُم بید؟،که آوردُم به این جا ؟
وبعد صدای نی بودکه می پیچید
در گوش جانم
ومن ازشنیدن آن صدای حزن انگیز
غرق می شدم
درشرم.
و اوبازهم می خواند:
میون سینه های پُرزکینـــــــــه نشون مهربونی کس نبینه
به هرنقطه ازاین خاک غریبی ریا ومکر حیله درکمینه
انگارشاه مراد داشت با این دوبیتی ها
وبا نالۀ نی اش
مرا تازیانه می زد.
حق داشت،
لایق بدترازاین ها بودم.
چه کسی سزاوارترازمن
برای تنبیه بود.؟
کسی را خلق کرده بودم
که حالا غریب وتنها مانده بود.
اورا که خلق کردم
قرارم این نبود
او،
عاشقی افسانه ای آفریده شده بود
درخیال شاعری
که به خطا کسی ازاهالی این خاک را
مهربان تصورکرده بود
واورا لایق داشتن چنین عاشقی می دانست.
اما،
چه بگویم ازبیماری های پنهان ؟
چه بگویم از افکارپریشان؟
که دیریست از این حکایات
نموده اند به پا
وبازهم به پا خواهند داشت
تا انتهای دنیا
اگر این گونه نبود
من امروز ازپی شاه مراد، آواره نبودم
اونیز
دیار خویش،
سرزمین سبز مهربان آباد رارها نکرده بود
ومهربان آباد هم
تبدیل به ویرانه ای متروک نگشته بود
ازمهربان آباد
بسیار دور شده بودم
اما هنوزهم صدای نی وآواز شاه مراد
درگوشم بود
او می خواند:
دراین زندان بی مهری اسیرُم ازاون ترسُم که ازماتم بمیرُم
کویر خشک نامهربونی اُم جا سراغ مهربونی ازکـــه گیرُم؟
وعاقبت اورا همان طورکه خودش گفت
درکویری خشک یافتم.
نشسته بود تنها،
شکسته بود وغریب
وخسته گی اش چنان آینه ای بود
که خسته گی ام را
به من می نمایاند
صدایش زدم:شاه مراد!
شاه مراد!
پاسخ نداد
دوباره بلندترصدایش زدم:شاه مراد!شاه مراد!
نگاهم کردخیره وپرازگلایه
آن گونه که تاب نیاوردم نگاهش را
وسربه زیرافکندم وآرام گفتم:سلام
گفت با صدائی خسته ترازچهره اش: سلام چه کسی را پاسخ بگویم؟
سلام توراکه به این روزم انداخته ای؟
یا سلام کسی راکه مثل من است
که من واو،آینه ایم یکدیگررا؟
گفتم: شاه مراد!حق داری هرچه بگوئی
من خودم را سزاواربدترین سرزنش ها می دانم
واگرپاسخ نمی گفتی سلا م مرا نیز هم
هیچ اعتراضی نمی کردم.
اما ،آن دومین که گفتی را خوش تردارم
چرا که من وتو آینه ایم برای هم.
گفت: آینه هائی شکسته
آینه هائی خسته
آینه هائی سرگشته
آینه هائی ویران
آینه هائی حیران.
گفتم: درست است شاه مراد!
ما هردوشکسته ایم
هردوبازنده ایم بایک تفاوت
که من
هم عذاب باختن خودم رادارم
وهم بارگران عذاب تورا به دوش می کشم.
گفت: هم دلی ات تسکینم نمی دهد
وچیزی ازدل خوری ام نمی کاهد
تمام تلاشم برای این که خطای تورا ببخشم
بی حاصل بوده است.
پاسخت را می دانم اما بازهم سؤال می کنم ازتو،
به من بگو چرا باید آفریده می شدم؟
چرا خلق کردی مرا برای کسی که
نه قدرمرادانست
نه دریافت که توچه کرده ای
وآن گونه رفتارکرد بامن وتو
که با هیچ بی مقدارخیابانی نمی کنند.
بگو چرا؟
گفتم: چه بگویم شاه مراد!
تمام آن چه پرسیدی را بارها ازخودم پرسیده ام
وهیچ پاسخی نیافته ام
تنها به سرزنش خویش افزوده و
بیش ازپیش ازآدمیان دورشده ام
امروز نه تنها ازحضور درجمع آنان
بلکه ازحضور درهرجمعی
سخت می ترسم.
دیدارآن که برایش آن همه سرودم
حالا برایم عذابی ست که تحملش را ندارم.
درچشم های شان غرور را می بینم
غرورکسانی که بردشمنی خطرناک
پیروزگشته اند.
واین نشان می دهد که ما چقدر
دورازهمیم.
من تورا خلق کردم برای کسی که
فکرمی کردم قدردان است
کسی که فکرمی کردم
مهربان است.
وسوگند یاد می کنم شاه مراد!
که بی خبربودم از
نامهربانی وحجم کینه ای که هست دردلش
ازمن
ازتو
وازهرکه مثل ما.
سری تکان داد ونی اش را برداشت ونواخت و
آن گاه این گونه خواند:
خوشا نا مهربون بــــــا صداقت که برنا مهربونی داره عادت
که نامهربونی اش پنهون نسازه ز روی حیله ومکر وسیاست
خوشا آن کس که چون نامهربونه به نامهربونی اش باقی بمونه
نه امروز مهربون باشه وفردا ببینی که تورا تشنه به خونه
خواند وساکت شد.
نگاهش به نقطه ای دور خیره مانده بود.
پرسید: چرا وقتی به داستان آمدی
این عا قبت را برایم شرح ندادی؟
چرا حرفی نگفتی از این آوارگی؟
گفتم: من آن چه را به توخبر دادم که خودت را نجات بدهی
درست به عکس گفته ام عمل کردی
هر چیزدیگری هم که می گفتم
توبازهم به میل خویش رفتار می کردی.
گفت: ازکدام میل سخن می گوئی؟
همان که خودت برایم ازپیش نوشته بودی؟
گفتم : آن طورنوشتم برای این که می دانستم
آن که خلق کرده ام چه موجودی ست.
ازبازی گوش اش لذت می بردم
ودرتمام این ها حکمتی بود که درنیافتند
وگمان کردند نوشته می شوند برای فریب دادن
برای گمراه کردن وچه می دانم چه چیزهای دیگر.
باورت می شود شاه مراد؟!
کتاب آسمانی شان را
بارها وبارها
با تلفظ درست آن گونه که شنونده فکرمی کند
این ها اصلا عرب زبان هستند
واحتمالا نام حقیقی شان ام فلان وام بهمان است
خوانده اند
ازاین سپس هم می خوانند
اما درنیافتند
که دارم ازچه سخن می گویم.
حتی نپرسیدند چرا نام تورا شاه مراد انتخاب نموده ام.
گمان کردند که این یک نام روستائی است.
گفت: پس دلیل دیگری داشت انتخاب این نام
برای من؟
گفتم: بله.من این نام را بی دلیل انتخاب نکردم.
یک شاه مظهر قدرت است
همه چیز دارد
ثروت،قدرت،شهرت
وحرمسرا هائی لبریز اززنان زیبا
برای فرونشاندن شهوت.
چیست که ندارد
ویا مجال داشتن آن را ندارد،
به جزعشق.؟
توعاشق بودی
عشق درسینه ات بود
وهمین مراد شاه است.
آن که من برایش می نوشتم
مرادش ثروت بود وهست
تمام آرزوهایش درانباشتن ثروت خلاصه می شود
ومن باید
به اومی گفتم که مرادش را
به خطا برگزیده است
وگفتم
اما درنیافت
چون حواسش رفت به جائی دیگر
به جائی دور.
بنویحالا شاه مراد ببین چه قدرسخت است
که توبا این افکار
سی، بسرائی
وباتورفتارآن گونه کنند
که با مردی متجاوز.
خسته ام شاه مراد
دل زده ام ازهمۀ آن ها
که به این روزم نشانده اند.
وجالب تراین که حیرت می کنند
ازاین که درخانه ام می مانم
ومیل به سیاحت ندارم.
فکرکن که قاتل ازمقتول خویش
انتظارداشته باشد نفس کشیدن را.
گفت: می دانم
وازهر آن چه رخ داده است
با خبرم.
می دانم حکایت آن سه روز را
وآن چه برتو گذشت
نگاه می کردم تورا
درآن شبی که مات ومبهوت ونا باور
پشت میزت نشسته بودی و
خیره به یک نقطه مانده بودی آن گونه
که گمان کردم
مرده ای.
گفتم: مرده بودم
مرده ام
من آن شب درزیرخاک متعفن یک فرهنگ
دفن شدم.
فرهنگ بددلی
فرهنگ ترس ازسخن مهرآمیز
فرهنگ فاصله
فرهنگ ترجیح عذاب درسکوت
به خلاصی درسخن.
فرهنگ به ظاهر پسندیده
اما پوسیده
وهمان فرهنگ اگرفرهنگ باشد
همان اندیشه اگراندیشه باشد است که امروزهم
دلیل است برای نشستن آن غرورکه گفتم
درچشم هایشان.
سربلند وپرغرور پیش روی آینه می ایستند
وبی شک دردل می گویند
چه کردیم!
با خبیثی بد کار که قصد داشت
ازراهمان به دربرد.»
می بینی شاه مراد!؟
من اسیراین وضعم
وهمین است که خسته ترازتمام خسته گان عالمم.
من به پاداش احساس هم دلی که داشته ام
برای وقتی که گذاشته ام
به تلافی بی تفاوتی که نداشته ام
دیوی بدکارپنداشته می شوم.
شاه مراد!
خسته ام،
دل زده وبریده ام
اما انگارکافی نیست
برایشان.»
گفت: مراببخش اما
گمانم که این سزای توست.
من همیشه با تو بوده ام،
درتو بوده ام درتمام لحظه های تلخ
که پشت سر نهاده ای.
بسیاربیش ازاندازه ای که باید
سخن گفتی واین
خطای توبود.
می دانستی که روی سخن با که
وصاحب چه فرهنگی داری
می دانستی افرادی ازاین دست
افکارتورا تاب نمی آورند
وبازهم گفتی
وگفتی
حالا داری حاصل
آن چه می دانستی وانجام داده ای را
می بینی.
وبرایت سخت است
دیداراین رفتارهای عصرحجری شان.
چرا؟
چرا بی تابی می کنی؟
فکرمی کردی معجزه ای رخ می دهد
و تورا واکنشی دیگر خواهند داشت ؟
من که زادۀ خیال تو هستم
می دانم که این رفتارشان
کاملا طبیعی است
اما تو،
دل خوش به تأثیرواژه های مهربانی خویش
بودی و
هیچ حواست نبود
به این حقیقت آشکار
که سخن با که می گوئی.
متآسفم اما
تولایق این ها
وحتی بدترازاین ها هم هستی.
شاید هم این
تاوان آواره ای مثل من را
خلق نمودن است.»
گفتم: شاید حق با توباشد
تو تنها کسی هستی دراین جهان
که من خواسته یا ناخواسته
اورا عذاب داده ام.
اگر می توانی مرا ببخش
هرچند که سخت باشد برای تو
تنها به این دلیل که من
از نامهربانی کسی بی خبر بوده ام.
من به قیمت آوارگی تو
و ویرانی خودم
دریافتم که اودرجست وجوی
کسی مثل تو نبوده ونیست ونخواهد بود.
تاوان آگاهی ازاین را
اما تونباید می پرداختی
وهرچه بود ازآن من تنها بود.
بابتش متأسفم شاه مراد
مرا ببخش.!
سکوت بود پاسخ اوتا عاقبت دوباره دست به نی برد
ونواخت به زیبائی تمام
وبا تمام سوزدرون
وسپس خواند:
غریبی بی کس و شوریده حالُم قفس بنشسته مرغی بسته بالُم
نـــــوشته دست تقدیراین چنینُم گله ازکـــــــــه کُنُم ازکه بنالم
دلی دارُم شکسته تـــــوی سینه که دائم بــــا غم وغصه قرینه
هزارون زخم کینه بردلُم هست ولی دارُم دلی خــــالی زکینه
دلُم ازفرط غم دریـــــای خونه زدیده آب مژگونُم روونـــــه
ندارُم راه چـــاره جز صبوری زمونه چون مرا نا مهربونه
سرافکنده بودم وغرق دراحساس خجالت
نمی دانستم چه بگویم
که اوگفت: حالا چه؟
ازاین سپس چه خواهی کرد؟
گفتم : نمی دانم شاه مراد
باید زمانی طی شود تا ازاین حیرت خلاص شوم
تا بیابم خویش را
درزمان
تا کمتربترسم از
آدمیان.
گفت: در آن داستان کسانی دیگر نیز بودند
آن ها چه شدند؟
گفتم: همه خلق شدند برای خلقت تو
همان طور که درخلقت ما نیز رخ داده است
ما خلق شده ایم
برای خلقت برگزیده گان.
گفت : وبا این نامهربان چه خواهی کرد؟
گفتم: هیچ.
تنها سکوت خویش را هدیه اش می کنم
درهمین کوتاه زمان باقی مانده ازنفس.
وآرزو می کنم برای او
رسیدن به روزی که آزاد زندگی کند.
ونترسد ازخودش.
اورا برای آن چه انجام داد
بیش ازآن که نبخشم
متأسفم.
هرچند آن چه روی داد
پشت پرده چیزی داشت
که ازمن نهان ماند
اما
وجود داشت واصلا همان بود
که دلیل شد این بلوا را.
من هم حالا دیگرمی دانم
که باید واژه های مهربانی را زمانی
به کارگیرم که
جیبی پرازپول داشته باشم
ویا صاحب قدرتی باشم.
اگراین طوربودم
امروزهرواژه ام آیه ای بود آسمانی
وکسی آن هارا تعبیری خلاف شرع نمی کرد.
شاه مراد من!
دوست خوبم بدان که همیشه شرمسارتو می مانم
هرچند دردی ازتو دوا نخواهد کرد.
بازهم ازتو می خواهم که مرا ببخشی
وبرای نجات من ازخسته گی
ازدل زده گی
دعا کنی.»
دست درگردن هم انداختیم
ویکدیگررا بدرود گفتیم
ومن
سنگینی غم تمام جهان را
برقلب خویش داشتم آن گاه که گفتم:
بدرود شاه مراد من
بدرود ای شبان دل داده ام
بدرود ای نشانۀ عاشقی تا همیشه
برای من.◙
سعید صارمی
بیست وهشتم تیرماه یک هزاروسیصدوهشتاد نه