شب نشین
شب نشین خسته وخاموشی ام
تن سپرده برسکوت لحظه ها
واژه ها همراه شب هایم شده اند
تا بسازند با من آن ها نغمه ها
ساز جانم می خورد ازمردمان
صبح تا شب بی ترحم زخمه ها
می زنند با تیغ پنهان ، آشکار
هرچه دارند درتوان یا طعنه ها
خسته ام ازآن چه می آید به گوش
خسته ام ازدیدن این صحنه ها
شب نشین بودن برایم خوش تراست
تا نمایم هم نشینی با که ها
شب اگر چه خالی از نوراست وتار
بهتر است از ماندنم دردخمه ها
دخمه های سرد وتاریکی که نیست
برسیا هی شان امید انتها
دخمه هائی که نمایند هدیه ام
هرکه هدیه دادمش من واژها
شب نشین خسته وخاموشی ام
تن سپرده برسکوت لحظه ها
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ ساعت 1:34 توسط سعیدصارمی
|