می شکند درآینه چهرۀ من که خسته ام

مرا نمی شناسد او زچهرۀ شکسته ام

دلم گرفته است ونیست کسی که گویمش سخن

به شرح غصه های دل لبان خسته بسته ام

به هرکه بسته شد دلم نظر به دل نکرد ورفت

زهرکسی دراین جهان دگردلم گسسته ام

به گوش هرکه خواندم ازمحبت ووفا نماند

واین چنین شده است که من به انزوا نشسته ام

به دل نمانده آرزو مرامگر یکی که من

ببینم آن که تا ابد زبند غصه رسته ام

به روی تلخ روزگارزبس نظر نموده ام

دوچشم پرزاشک خود زفرط گریه بسته ام

فلک نمی رهاندم چرا زدست غصه ها

ندارداعتنا مگرکه تا چه پایه خسته ام

کجا بیابم آن که اورساندم به سرخوشی

که می دهد مرا خبر زطالع خجسته ام

گلایه کی کند سعید از انعکاس آینه

که منعکس نماید اومرا رخ شکسته ام.