آن چه می بینم:
چرا؟
این کلام مدام جاری برروی لب های من است.
آن چه می بینم از خلق روزگار
این کلمه را
می نشاند برلبم.
تصمیم دارم از این سپس
هرکه آمد ودست به دوستی دراز کرد
همان ابتدا ازاو بخواهم
که پاسخ بگوید به این «چرا»
اگرمی دانست که چرا چندی بعد
نارفیق می شود
اگرمی دانست چرا مدتی دیگر
دشمنی آن چنان می کند
که دشمنان نمی کنند
اگرمی دانست که چرا
دوستی را فراموش می کند
اگرمی دانست چرا به مرگ من
رضایت می دهد
آن وقت با خیالی آسوده
با او دوست می شوم
چون در این که تمام این ها را انجام می دهد
تردید ندارم
تنها می خواهم خودش دلیل آن چه انجام می دهد را
بداند ومرا هم
وارهاند ازاین
پرسش مدام.
خسته شده ام ازآن چه می بینم
خسته شده ام ازتکرار «چرا» های
بی جواب◙
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 21:27 توسط سعیدصارمی
|