راه هرروز:
راه،
همان راه بود
همان ماشین ها
همان رانند ه های گیج وبی اعتنا
با همان آفتاب کورکنندۀ هرصبح
اما ،
تودرکنارمن نبودی
صندلی کناردست من
پرازجای خالی توبود.
تودرخانه بودی
برای احساس درد درقلبت
ومن
درهمان راه هرروز می راندم به پیش
اما
با چشم های پرازاشک
وبغض درگلو.
حواست هست لیلا!
دارم برایت ازدل بستگی ووابستگی خویش
به تو،سخن می گویم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 22:12 توسط سعیدصارمی
|