دوست می گوید به من که :تا کجا

می سرائی از دورنگی وجفا

تا به کی بی وقفه می گوئی سخن

دربیان مردمان بی وفا

بس کن این گونه سرودن را دگر

مردمان این چنین را کن رها

درنیافتند هرچه گفتی تا کنون

بعد ازاین هم درنمی یابند تورا»

من برآن چه گویدم او واقفم

راست می گوید مرا آن با وفا

می دهم پاسخ ولی اورا چنین

که نباشد چاره ای دیگر مرا

من اگر می گویم ازاین مردمان

خواهم عبرت سازم ازاین ماجرا

تا بداند هرکسی ازخواندنش

چیست کارمردمان بی وفا

این چنین من می سرایم  تا دمی

که شود این درد ازجانم جدا

ازشما و جملۀ خوانندگان

گرکه هستید خسته ازاین گفته ها

عاجزانه می نمایم من طلب

عفو خودرا ازتمامی شما

با سرودن خواهد همواره سعید

بی وفائی را ازانسان ها جدا.

8/3/1389