یکی بود،یکی نبود

زیرگنبد کبود

جزخدا هیچ کی نبود.

قدیما این جوری بود

هنوزهم هست گرچه ما،

زیر گنبد کبود

خیلی چیزهای دیگه

                         آوردیم غیر ازخدا.

بگذریم ،بی فایده است گفتن من

کسی گوش نمی کنه به این چیزها

بهتره که من بگم قصه شاید

یکی یادش بمونه این ماجرا.

 

یکی بود وقتی که بود

با تموم بدی هاش،هرچی که بود ونبود

حالا رفته دیگه نیست

دیر اومد رفت اما زود

 

یه پرنده خیس وبارون زده بود

اومد ونشست رو شاخۀ درخت

اما شاخه گفت :برو این جا نمون»

اون پرنده رفت ودیگه برنگشت.

 

قصه این جوری رسید به انتها

چیزدیگه ای تو این قصه نبود

شاخه وپرنده موندن هردوشون

روزمین وزیر گنبد کبود

 

اما این قصه یه ابتدائی داشت

که رسید این جوری اون به انتها

کسی تا حالا ندیده قصه ای

برسه به انتها بی ابتدا

 

ابتدای قصه مهربونی بود

همدلی،عاطفه ،همزبونی بود

اگه این جوری نبود دیگه دلیل

برای این که شروع بشه نبود

 

شاخه رُ وقتی که اون پرنده دید

شاخه ای بود لا به لای شاخه ها

اما تنها می دید اون جا خودشُ

خودشُ دور می دید و خیلی جدا

 

شاخه اما شاخه ای بود مهربون

نمی خواست تو تنهائی بمونه اون

پس نشست رو شاخه وازاون به بعد

اون پرنده شد براش ترانه خون

 

می نشست شب ها تو تنهائی بیدار

می سرود ومی نوشت از روزگار

روزها فکر می کرد به هرچی که می گفت

می نوشت اون هارُ تو شبای تار

 

دل اون پرنده خوش بود به همین

تو سرش فکری نداشت اون بیش ازاین

غافل ازاین که اونُ غصه وغم

توی لحظه ها نشسته به کمین


شعرهای پرنده کم کم شد زیاد

که  می آورد و به اون شاخه می داد

شاخه می گفت دوست داره شعر اون ُ

اما نسپرد هیچ کدومش ُ به یاد

 

روز وشب ها طی شدند یواش یواش

می نوشت پرنده بی وقفه براش

نمی دونست که چه جوری می بینه

حاصل این همه کوشش وتلاش

 

شاخه ترسیده بود ازشعرهای اون

اما حرفی نمی آورد  رو زبون

چاره کار رُ در این دید که بشه

با پرنده بعد از اون نامهربون

 

این قدر ترسیده بود که رفت وخواست

ازدو شاخه دیگه به التماس

که جدا کنند ازاون پرنده رُ

با خودش فکرکرد که این کار اوناست

 

اومدند به کمکش اون شاخه ها

که پرنده بشه ازاون جا جدا

اون پرنده هم پرید ورفت  که رفت

تا می تونست دور شد و دوراز اون ها

 

دیگه جائی واسه موندنش نبود

می دونست باید بره دیر یا که زود

پرکشید ورفت ازاون جا بی نشون

به یه جائی زیر گنبد کبود

 

شاخه ها سرشارازاحساس غرور

که ازاون جا شده اون پرنده دور

مونده بود اما پرنده با دلی

که شکسته بود و بی شوق بود و شور

 

همه تلاششُ پرنده کرد

که  نباشه قلبشون خاموش وسرد

اما وقتی دید نمونده چاره ای

رفت ودورشد با یه قلب پُر درد

 

اون پرنده رفت وشاخه موند به جا

تک وتنها باز میون شاخه ها

گاهی رد می شد پرنده و می دید

که بازهم ازشاخه ها مونده جد ا

 

اما هیچ وقت نیومد کنار اون

نیاورد حرفی دیگه روی زبون

آخه یادش نمی رفت که چه جوری

شاخه با اون شده بود نامهربون

 

اون همون شاخه ای بود که فکر می کرد

که با اون پرنده باید باشه سرد

که دل ازاون بکنه ،نمی دونست

که به قلب اون پرنده می ده درد

 

اون همون شاخه ای بود که شاخه ها

اگه به پرنده گفتن ناروا

درحقیقت گفتن از زبون اون

آخه اون خواسته بود این ُ از اون ها

 

 

شاخه این جوری تلافی کرده بود

اون همه غرل،ترانه وسرود

که پرنده گفته بود برای اون

از صمیم قلب واز عمق وجود

 

هرچی دیده وشنیده بود ازاون

مونده بود توخاطرش تمومشون

چه روزهای خوش مهربونیشُ

وچه اونوقتی که شد نامهربون

 

اون پرنده شاخه رُ نگاه می کرد

که چه طوری عمرشُ تباه می کرد

شاخه  دل خوش  بود ازاین که رفته اون

بی خبر بود که چه اشتباهی کرد

 

اما دیگه هرچی بود گذشته بود

اون پرنده خسته،دل شکسته بود

شاخه تنها بود وبارون می اومد

اون پرنده تا همیشه رفته بود

 

 

توی این دورۀ پررنگ وریا

اگه دیدید یه پرنده رُ شما

که یه رنگه و نداره دشمنی

مثل این شاخه نباشین بی وفا

 

اگه دارید مثل اون ترانه خون

مثل این شاخه نشید نا مهربون

نکنید کاری که اون دوربشه و

افتخارتون بشه روندن اون

 

قصه این بود،هرچی بود ،هرچی نبود

قصۀ یکی که نیست،یکی که بود

قصۀ نامهربونی وجفا

که زیاده زیرگنبد کبود