دلم را به هرکسی می سپارم

با هرکه نشانی داشته باشد

ازمهربانی

دلم راتقسیم می کنم.

 

نمی دانم باارزش است

یا نه

نمی دانم قیمتی دارد

یا پشیزی نمی ارزد

اما هرچه هست

تمام دارائی من است.

 

اما،

تنها تعدادی اندک

آن را قدرمی دانند

وحفظ می کنند آن را.

 

بیشتراما

می شکنند دلم را

وله می کنند آن را

                    زیر پای خویش.

مرد اگرباشند

گمان می کنند که طمع نموده ام

به کاغذهای رنگین جیبشان

واگرزن باشند

گمان می برند

که درخیال هم بستری ایشانم.

 

هربار، به دنبال شکسته شدن دلم

زمانی صرف می شود

تا من دوباره

دل شکسته را بند بزنم

ودوباره بازگردم به زندگی

اما بازهم عبرت نمی شود مرا

وباز

با دیگری،

دلم را تقسیم می کنم.

کی یاد می گیرم؟

کی دیگرهرکسی را

شریک دل خویش نمی سازم؟

کی دیگر

به گمان باطل مردمان

                         نمی بازم؟

کی؟

نمی دانم.

 

 

                                                14/01/1389