حرفی با دلم:
دست دلم را می گیرم
اورا به گوشه ای خلوت می برم
روی در روی یکدیگر می ایستیم
ومن
با او سخن آغازمی کنم.
دل!
بس کن
خواهش می کنم
من خسته ام
پیرم
وچیزی نما نده است
تا راه سفر به دیار خواب هارا
درپیش بگیرم.
تا کی قصد داری
بکوشی به آزارم؟
تا کجای زمان؟
تا کدام نقطۀ دورازگمان؟
ببین !چه طوراسیرم کرده ای
ببین !چه گونه خار
چه گونه بی اعتبار
چه گونه غم دارکرده ای.
بس کن دل!
من خسته ام ازشنیدن طعنه ها
ازنیش نگاه های نا آشنا
ازکج فهمی ها
ازقضاوت اذهان بیمار
ازبیماری آدم های درخویش گرفتار
بس کن دل،بس کن!
بگذار زندگی کنم
بگذاردورازهمۀ این ها بمانم
تا انتها.●
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 12:8 توسط سعیدصارمی
|